یکی بود، یکی نبود. آسیابانی بود که سه پسر داشت. آسیابان هنگام مرگ آسیاب را به پسر بزرگش داد و خرش را به پسر دومش ولی آنچه که به پسر کوچکش رسید یک گربه بود! آن گربه ناز و کوچولو به صاحب جوانش گفت: «نگران نباش، صبر کن تا ببینی، سرانجام تو از همه بهتر خواهی شد … .
تصويرهاي برجسته و جدا از صفحههاي كتاب، تماشاي آنها را جالبتر كرده است. ديدن اين نقاشيهاي برجسته، به اندازهي خواندن خود داستان، جذاب و سرگرمكننده است.